ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

مگه میشه؟!

به طور باورنکردنی بدون اینکه از جایی دیده باشی حرفه ای کله ملق میزنی، زیاد دوست ندارم اینکارو انجام بدی می ترسم گردنت یا سرت آسیب ببینه... استاد داستان ساختنی، گاهی با عروسکات یا گاهی برای ما داستان سازی می کنی، طوری که خودت هم باورت میشه... تلفنی خیالی حرف میزنی که بیشتر اوقات مخاطبت پلیسه... یه ماشینی و در نظر می گیری وقتی سوار ماشینیم، که اینم معمولا ماشین پلیسه، تا مسیری که همراه اون ماشینیم دنبالش می کنی و خوشحال میشی بهش برسی... مثلا می گی مامان ماشین پلیس داره میاد سراغم... ذوق حضور در اجتماع، فامیل و خانواده رو داری... جدیدا به کارتهای مشاغل ، مکانها، و وسایل نقلیه علاقه ی بیشتری نشون میدی... خیا...
18 دی 1392

شیرین زبون...

می گی: مامان میخوام برم دانشگاه، اهواز، امتحان بدم بیام، منتظرم باش، برمی گردم، یا با هواپیما یا با اتوبوس یا ماشین... می گی: بابا تلفنو بگیر به دایی هادی بگو بیاد... تبریک تولد هدیه جون، صبا جون و عمو مهرداد رو هم تو گفتی... دلتنگی می کنی واسه عموها و عمه ها، خوشبختانه این هفته عمو حافظ اینا زحمت کشیدن و اومدن و ما هم رفتیم خونه ی عمه ا کرم که کلی با مهنا و حلما خوش گذروندی... بابا یه سری شعر و قصه های قشنگ برات تعریف می کنه.... از کتاب می می نی که قبلا ها برات می خوندم و چیچیل الان بیشتر خوشت میاد، انگاری برات نوستالوژیکه... باهم بازی می کنیم من می شم تو، تو می شی من... چند شبی بغل بابا به روش هی...
13 دی 1392

زیباترین روزهای زندگیه من...

مامان جون میخواد حلیم بادمجون درست کنه، به خاله ها زنگ میزنه اومدنی بادمجون بگیرین، تو هم که حواست کامل به همه جا هست، میای می گی: مامان بادمجون مامان جون تموم شده؟ این سوالها همیشه تو ذهنته؛ از کجا خریدی؟ چند خریدی؟ از مغازه دار خریدی؟ آقا فرهاد بازه؟ از کارتون آریو خوشت اومده... دکتر میشی با یه وسایله ابتکاری میای بهم آمپول میزنی، سرم وصل می کنی، حالم و خوب می کنی، در کل حالمو خوب می کنی... مامان جون برات یه سجاده ی مخصوص درست کرده، که دو تا جیب کوچولو داره یکیش توش مهر، تو یکی دیگش تسبیح، هر کسی میره نماز بخونه طلبش می کنی کنارش می ایستی... هیچ کدوم از اسباب بازیهاتو یادت نمیره، هیچ کدوم از کتابهات، هیچ کدو...
5 دی 1392
1